+
نوشته شده در شنبه یکم تیر 1387ساعت 11:41 توسط سعید ابوالقاسمی
|
کفش های کودکی ام را هنوز دارم. هر وقت نگاهی به اشان می اندازم دلم برایشان می لرزد. گاهی دلتنگشان می شوم. می آورمشان از زیر تختم بیرون و می گذارم روبرویم و سیر نگاهشان می کنم. بعد هم مثل همان کودکی ها کنارشان خوابم می برد و با زنگ ساعت بیدار می شوم برای آغاز روزی نو. گاهی دلم برای کودکی ام هم تنگ می شود. به خدا که نمی توانم اما به خودم فحش می دهم که چرا بزرگ شده ام. بزرگی دنیای بیهودگی هاست. جنجال ها و دلتنگی های الکی. قدم زدن های دیمی. گاهی بی هیچ امید و گاهی بی هیچ غیرت و مرامی برای بیدار شدن در فردا روزی به نام آینده. حالا کمی راحت تر شده ام. کمتر دلم می گیرد. کمتر برای اطرافیانم غصه می خورم. بیشتر دوست دارم بروم و توی صف نان بایستم و نان بخرم. کاری که مدت هاست نکرده ام. حالا بیشتر دوست دارم توی صف شیر بایستم و با پیرمردهای محله حرف بزنم از سیاست و از اقتصاد. بی هیچ دغدغه ای. حالا بیشتر قدر زندگی ام را می دانم...