تبليغاتX
اصفهانستان
 

 

نشسته ام توی ایستگاه اتوبوس. محیط کاری ام را که چندان هم برایم غریبه نشده بود با یک مرخصی بلند مدت که پایانش معلوم نیست ترک کرده ام و می خواهم بچسم کمی به خودم. حواسم را جمع کنم که زندگی ام را نبازم به بهانه کار. کاری که بعدها – این را خوب می دانم- هیچ برایم نمی گذارد جز یک دفترچه تلفن با شماره هایی که بسیار با صاحبانشان مصاحبه کرده ام و بارها مدحشان را گفته ام و کمی هم سرزنششان کرده ام.

بار روی دوش هایم کمتر شده. فکرهای زیادی توی سرم می آید و می رود حالا که از محیط کاری ام زده ام بیرون و معلوم نیست تا کی باید بنشینم و برای این شهر کوچک ننویسم. تحلیل های اقتصادی و سیاسی این خراب شده، ذهنم را مشوش می کند و دلم را هم ریش ریش. خوشی های زندگی را از دلم بیرون می آورد و جایش استرس و تشویش و میل به نبودن می کارد.

سکوتی دارم به اندازه وزن همان اتوبوس هایی که یکی یکی از جلویم می آیند و می روند و من هنوز نشسته ام داخل ایستگاه. منگ شده ام. شاید از فرط آزادی اینگونه مثل مجانین به همه زل می زنم و دنبالشان می کنم تا از جلویم بگذرند و بعد تا از نظر دور شوند با نگاهم به دنبالشان باشم.

با خط نگاهم دیگر نمی روم دنبال شیک پوشان و خوش لباسان. الان بیشتر می پسندم که با دو پا ناگهانی بپرم وسط قشری که ما همیشه در خبرها و تحلیل ها و گزارش ها، قشر آسیب پذیر می نامیمشان. حالا بیشتر درکشان می کنم. شاید هم اینطور بهتر باشد.

حالم از شاید گفتن ها و تردیدهایم به هم می خورد. میان ماندن و رفتن مگر جایی است برای ایستادن؟ و من سال ها میان این ماندن و رفتن ایستاده ام و قدمی به جلو ... هرگز!

حوصله اش را ندارم سخنم به درازا بکشد. می خواهم همینطور این همه خستگی را خاک کنم وسط اتوبان پر ترددی که همیشه گذر کرده ام از پل رویش. تا بعدها بیاید و ما هم به خودمان بیاییم و ببینیم کجاییم.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت 16:36  توسط سعید ابوالقاسمی  | 

 

به زودی...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت 15:13  توسط سعید ابوالقاسمی  |