تبليغاتX
اصفهانستان

 

همین طور تلوتلو می خورم. سرم درد می کند. درد از بطن مخچه ام شروع می شود و از راست به چپ سرم می رود و یک راست می کشد توی گردنم. خوب اذیت می کند و بعد گورش را گم می کند. می گذرد تا چند ساعت دیگر. دوباره پیدایش می شود. شدتش بیشتر شده. دوباره از بطن مخچه ام شروع می کند. این بار از راست به چپ می رود. دوباره می کشد زیر گردنم. می ماند. کمی بیشتر اذیت می کند. کاری می کند که تعادلم را از دست می دهم. دستم را می گیرم به دستگیره در. کفایت نمی کند. می خورم روی زمین. روی دو زانوی می آیم پایین. همان لحظه برخورد با زمین، هر چند درد دارم، اما یادم می افتد که بچگی ها، وقتی چنین مواردی پیش می آمد، خودم را برای سرزنش های مادرم آماده می کردم.

مادرم حالم را می پرسد. می گویم خوبم و از زمین بلند می شوم. باز هم تلوتلو می خورم و چشمانم سیاهی می رود. اما این بار دیگر نوبت من است که برنده از زمین بیرون بروم. مثل سهراب و رستم که اول سهراب برد و بعد رستم. حالا من سهرابم یا رستم، نمی دانم. چون هنوز بار سومی در کار نیست که بدانم کدام برنده ایم. یا من یا این درد لعنتی.

می روم پیش پزشک. تشخیص می دهد دردهای عصبی باشد. ولی برای اطمینان بیشتر همانجا یک عکس هم می گیرد. نتیجه را که می بیند، ابرویی بالا می اندازد و می گوید: "چه کار کرده ای با خودت پسر؟! این درد مال انسان های بیست و یک ساله نیست."

دکتر می گوید با نوعی "میگرن عصبی بدخیم" دست به گریبان شده ام. من اما چیزی نمی فهمم. دکتر باز هم می گوید این مرض مال تو نیست. می گوید بیشتر، کسانی که استرس های شدید شغلی دارند به این مرض مبتلا می شوند. می گوید تو دیوانه ای که امروز این مرض را دچار شده ای.

از کنار حرف های دکتر به راحتی می گذرم. نه که نتوانم به حرف هایش اعتماد کنم. نمی توانم آرام بنشینم. هیجان و استرس و تلاش و تکاپو جزیی از زندگی من شده. به جایی رسیده ام که یک روز هم نمی توانم راحت توی خانه بنشینم. چه برسد به اینکه کارم را هم کم کنم. ولی او هم دکتر است دیگر. می خواهد مریضش هر چه زودتر خوب شود. اما نمی داند که درد من، درد میگرن عصبی بدخیم نیست.

تا بعد...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم شهریور 1386ساعت 22:6  توسط سعید ابوالقاسمی  |