تبليغاتX
اصفهانستان

پرتگاه

ايستادم. لبهی هر چيز بُرنده. لبه ی هر چيز باز به پرتگاهی پُر از چيزهای بُرنده. ايستادم. هر چيز بُرنده ايستاده. از خود خم شدم. ايستادم روی بريدگی های خويش. ايستادم روی پرتگاه های خويش. و تکيه دادم بيرحمانه به برندگی های خويش. آفتاب نبود؛ نه ستاره نه ماه. شبنم های تاريک روی تيغِ برگ ها. آنجا زنی بود. آنجا زنی با گريه های خويش تاريکی را می بريد. آنجا گريه ای خيانت می کرد. آنجا کسی تف می کرد. با تمام بريدگی هايم کسی مرا تف می کرد. آنجا دامنی افتاده روی تاريکی. آنجا پدری تف می کند به زندگی خويش. آنجا راه می بريدم به تاريکی. کسی تاريکی را قطعه قطعه می کرد. کسی به تاريکی من تف می کرد. کسی مرا تف کرد به انتهای تاريکی. دامنت را بپوش. با بريدگی هايم برهنه ترم. بر لبه ی پرتگاه تاريک ترم. با هر چيز تيز، با لبه ی برنده ی هر چيز تيز راه می بُرم به تاريکی. دامنت را بپوش. قيمت هر چيز در تاريکی ارزانتر. صدايم نکن. بگذار بترسم. بر لبه ی اين همه بريدگی تنهاتر. قيمت ترس در  انتهای تاريکی است. دامنت را بپوش. در روز برهنه تری تا به تاريکی. تو با دشنه زاده شدی، من با بريدگی. تمام شيشه های شکسته، تمام شيشه های نوک تيز راه می زنند بر من. آنجا کسی گريه می کند. دامنش را می پوشد و گريه می کند. مردی کنار شلوارش ايستاده. ترس روی لبه ی چاقو ايستاده. تاريکی از زيپ شلوار بالا می رود. من از پرتگاه پايين می روم. من از شيشه های لب تيز پايين می روم . آنجا کسی می خندد. دامن از خنده بالا می رود. زيپ از خنده بالا می رود.

تاريکی پرت می شود.

ته پرتگاه پر از  بريدگی های تهِ هر چيز.

صدايم را نمی شنويد.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم تیر 1386ساعت 21:12  توسط سعید ابوالقاسمی  | 

 رقصی چنین میانه میدانم آرزوست...

خاتون، زنی بود که همه شانس های عالم را یک جا نصیب خود کرده بود. در همان بدو ورود، مادرش را از دست داده بود. جفت در رحم باقی مانده بود و تا ماما سر بند ناف را به دسته قندشکن گره بزند، بچه را به مادر سپرده بودند.

مادر جیغی کشیده بود و لحظه ای بعد نگاهش مثل چلچله ای هراسان سمت تاریک روشنای صبحی که پشت پنجره بال بال می زد، پر کشیده بود.

سه سال بعد، پدر هم مرد و خاتون کوچک، ناچار، خانه خاله رفت. خانه خاله بد نبود اما طولی نکشید که خاله هم مرد و خاتون نه ساله، به خانه دایی بزرگش رفت. دایی که مردی چهل ساله بود، تمام شب چپق می کشید و به نقطه تاریکی در کنج حیاط خیره می شد. رفته رفته، پچ پچ های گنگی که میان نزدیکان در گرفته بود، به گوش دایی هم رسید. دایی که ترس برش داشته بود، به هر دری می زد شوهری برای خاتون دست و پا کند، شکست می خورد. آن پچ پچه ها حالا دهن به دهن میان اهل ده می گشت.

هر چه خاتون بزرگ تر می شد، پسران جوان ده زردتر و تکیده تر می شدند. شب که می شد، در فاصله گوش ها و دهان ها، پچ پچه هایی در می گرفت گنگ و تب آلود.

- نگاه به آن صورت زیبایش نکن پسرم! خودم دیده ام شش انگشتی است!

- باشد باشد. نگاه به چشم ها بکن، به آتش رخسار، به آن قد و به آن بالا!

- قدمش، قدم مرگ است! آن از مادر بیچاره اش که وقت زا سرش را خورد. آن از پدر جوانمرگش. این هم از دایی بیچاره اش!

شش سال بعد دایی بزرگ هم مرد و خاتون پانزده ساله به ناچار باز نقل مکان کرد. دایی کوچک روزی که او را به خانه می برد، وقتی خواسته بود در را باز کند، دستش طوری لرزیده بود کلون در تق تق صدا کرده بود.

خاتون زده بود زیر گریه و دویده بود سمت رودخانه. لب آب دایی او را بغل کرده بود و همینطور که شانه هایش تکان می خورد، صورت خیسش را به روسری گلدار او چسبانده بود. روز بعد دایی دار و ندار خود را فروخت و دست او را گرفت و برد به جایی که چشمشان به هیچ آشنایی نیفتد.

***

سال ها گذشت. خاتون صاحب خانه و زندگی شد و بچه هم آورد. دختر کوچک که به خانه بخت رفت، به کس و کار خاتون، دامادی هم اضافه شد. دو سال بعد، پسر هم صاحب کسب و کاری شد و زن گرفت. با تولد نوه دختری، درخت تبار خاتون که رو به خشکی می رفت، از نو جوانه زد. حالا می توانست علاوه بر خانه دختر بزرگ، گاهی هم، به خانه عروسش برود یا به خانه داماد و با نوه کوچکش بازی کند و احساس بی کسی را برای همیشه از یاد ببرد.

باز هم چند سال گذشت. اوضاع کشور توفانی شد و دختر بزرگ، ناگهان به خیل مردمی پیوست که در خیابان ها فریاد می زدند و مشت های گره کرده را به هوا پرتاب می کردند. چند ماه بعد، دختر بزرگ جانش را برای سرنگونی رژیم سلطنت از دست داد و خاتون، که همه عمرش را از خانه ای به خانه دیگر کوچ کرده بود، ناچار بار دیگر رخت و پختش را بست و به خانه پسر رفت.

سه سال بعد پسر هم جان خود را برای سرنگونی رژیمی که خواهر بزرگ مستقر کرده بود، از دست داد. حالا خاتون در پاریس بود. در خانه من! و من که تا مغز استخوان خرافاتی بودم، ناگهان خود را دیدم ایستاده، در جایی نزدیک به انتهای یک دایره بسته و تازه فهمیدم طنز تلخی را که در تقدیم نامچه افسر سابق بود...

 

پ. ن: این داستان، بخشی از یک داستان بلند بود. داستانی که با آن زندگی کرده ام، سکوت کرده ام، جان داده ام، مشق داده ام و دلم را به دریا زده ام. مثال خاتون ها کم نیستند. هستند کسانی که خاتون نیستند و شش انگشتی هم نیستند و با جبر زمانه، با جبر کسانی مثل ما به قهقرا رفته اند. شاید دختر سایه و شیشه یکی از همان خاتون ها باشد. منتظر دختر سایه و شیشه باشید...

تا بعد...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم تیر 1386ساعت 21:16  توسط سعید ابوالقاسمی  | 

 دکتر وارسته ما: علی شریعتی

۳۰. همیشه برای ما عدد خوبی بوده است و همیشه هم ما را به زندگی امیدوار کرده. این بار ولی ۳۰ از سویی خوشحالمان می کند و از سویی می تاراندمان. خوشحالمان می کند که ۳۰ سال از رفتنش گذشت و هنوز زنده است – البته خوشبختانه- و می تاراندمان که در این ۳۰ سال، کسی نه شناختش و نشناختش.

تنها چیزی که می توان گفت یا بر جای گذارد، یک قطعه از نوشته هایش خواهد بود و یک قطعه از تفکراتش. تفکراتی که با مرگش خاموش نشد و ماند تا کسی پیدا شود و ادامه شان دهد. اما دریغ که نه کسی پیدا شد و نه کسی...

 

"... من در برابر تو کیستم؟ و آنگاه خود را کلمه ای می یابی که معنایت منم و مرا صدفی که مرواریدم توئی و خود را اندامی که روحت منم و مرا سینه ای که دلم توئی و خود را معبدی که راهبش منم و مرا قلبی که عشقش توئی و خود را شبی که مهتابش منم و مرا قندی که شیرینی اش توئی و خود را طفلی که پدرش منم و مرا شمعی که پروانه اش توئی و خود را انتظاری که موعودش منم و مرا التهابی که آغوشش توئی و خود را هراسی که پناهش منم و مرا تنهائی که انیسش توئی و ناگهان سرت را تکان می دهی و می گویی: نه، هیچ کدام! هیچ کدام، این ها نیست، چیز دیگری است، یک حادثه دیگری و خلقت دیگری و داستان دیگری است و خدا آن را تازه آفریده است. هرگز، دو روح، در دو اندام این چنین با هم آشنا نبوده اند، این چنین مجذوب هم و خویشاوند نزدیک هم و نزدیک هم نبوده اند... نه، هیچ کلمه ای میان ما جایی نمی یابد... سکوت این جاذبه مرموزی را که مرا به اینکه نمی دانم او را چه بنامم چنین جذب کرده است بهتر می فهمد و بهتر نشان می دهد."

 

گفتگوهای تنهایی صفحه 655

 

+ نوشته شده در  جمعه یکم تیر 1386ساعت 20:23  توسط سعید ابوالقاسمی  |