
جمعه؛ ساعت 16:46
باد گرم و داغ از پنجره تاکسی به صورتم می خورد و چشمانم را آب می اندازد. دعوت شده ام به یک جلسه سیاسی. از همان جلساتی که یکی از اعضای حزب می نشیند و حرف می زند و ما خبرنگاران نیز باید بنشینیم و بنویسیم. به این فکر می کنم که اگر این سیاست نبود، خیلی از ما اکنون کجا بودیم و چه ها می کردیم؟! شاید اگر سیاست نبود، یکی مثل من اکنون پزشکی اش را می خواند و یکی مثل ... هم بچه سر به راهی می شد و به خاطر هیچ و پوچ، زندگی اش را فنا نمی کرد.
راننده تاکسی هم اتفاقا دارد حرف سیاسی می زند. می گوید: "زمان جنگ روزی 20 لیتر بنزین با کوپن می گرفتیم و الان می خواهند با همان کوپن روزی 3 لیتر بدهند." آخر کار هم دو سه تا فحش آبدار به دولتمردان می فرستد و عقده دلش را فعلا و البته فعلا خالی می کند. خدا به داد مسافران بیچاره برسد.
به مقصد رسیده ام. تشکر می کنم و پیاده می شوم. در راه کمی به حرف های راننده فکر کردم و کمی هم به حرف هایی که این طرف و آن طرف می شنوم. به این هم فکر می کنم که زمانی نه چندان دور، دوستی می گفت: "آزادی بیان تنها محبتی که داشت این بود که بتوانیم زبانمان را درون صف های نانوایی و داخل گرمای اتوبوس دراز کنیم و هرچه از دهانمان در می آید بگوییم. و گرنه در فلان سازمان یا فلان اداره که ... نمی کنیم حرفی بزنیم. چون کارمان گیر می کند و دیگر راه نمی افتد. برای همین نتیجه می گیریم که آزادی بیان فقط برای صف های نان و داخل اتوبوس خوب است. آن هم برای اینکه حوصله مان سر نمی رود."
ساعت 17:13
رسیده ام به مکان جلسه. دفتر یکی از احزاب با سابقه. یک خانه قدیمی است. با اتاق های تو در تو. من زودتر از همه رسیده ام. می نشینم روی فرش و تکیه می دهم به دیوار. حتی یک پشتی هم نیست. و انگار بر آنند که با این وضعیت محقر، سادگی حزب را گوشزد کنند. به این فکر می کنم که احتمالا برای مصاحبه مطبوعاتی آن حضرت آقا نیز باید روی همین زمین بنشینیم.
در این فکرم که کدام یک از سوال هایم را بپرسم. سوالات بسیاری هست. اما تصمیم می گیرم بدترین سوالم را مطرح کنم. سوالی که بی سوادی ام در مسائل سیاسی را برساند. نمی دانم چرا این تصمیم را گرفتم. اما به نظر می رسد در این شرایط، اینگونه بودن بهتر است.
ساعت 17:35
حضرت آقا تشریف آورده اند. روی همان زمین می نشیند و به تک تک نگاه می کند و خودش اسامی را می پرسد. به رسانه های موافق که می رسد، "احسنت" ی می گوید و در مقابل روزنامه های مخالف چشمانش را گرد می کند و مقاومت می کند فحشی، ناسزایی یا بی ربطی نگوید و آنها را از خود نرنجاند. همین مخالفت محوری اوست که در پایان جلسه درخواست روزنامه "هم میهن" را رد می کند و می گوید: "من با روزنامه هم میهن کاری ندارم. پس مصاحبه هم نمی کنم!"
از روی زمین نشستنمان یاد یک روایت قدیمی افتاده ام. روزی شخصی می رود پیش یکی از رجال معروف و مشهور. از آنچه مشاهده می کند، شگفت زده می شود. مرد مشهور روی زمین دراز کشیده و پاهایش را روی صندلی قرار داده است. میهمان دلیل را جویا می شود و مرد هم مثال جالبی می زند: "جوون! اگه صندلی و کرسی و جایگاه وفا داشت، مردم ماتحت شون رو روش نمی گذاشتن!!!"
وی این هم حکایت کار ما. نتیجه اینکه صندلی وفا ندارد.
ساعت 18:17
مصاحبه شروع شده و ادامه دارد. من و بسیاری دیگر سوالمان را پرسیده ایم و به جواب هم نرسیده ایم. اکنون دلیل انتخاب بدترین سوالم را فهمیده ام. ما نشسته ایم و در و دیوار را نگاه می کنیم. این هم به خاطر کیفیت و گیرایی بالای! جلسه است. جدال بین نمایندگان روزنامه های "کارگزاران" و "هم میهن" با حضرت آقا ادامه دارد. و این تاجایی می رسد که حضرت آقا که ولایتی بودنش بر کسی پوشیده نیست، فحش ها و ناسزاهایش را از گنجه خارج می کند و نثار می کند: "من نمی دانم این ... های ... شده 23 میلیارد تومان پول از کجا آورده اند که خرج یک روزنامه کرده اند؟! این ...ها خمس و زکات که نمی دهند، حق روحانیت هم که ندارند چون روحانیت با آنها نیست، پس از کجا می آورند؟! به گمانم از دیوار مردم بالا می روند!!!"
ننویسم بهتر است.
ساعت 19:10
حضرت آقا دارد نماز می خواند. اثری از خورشید در آسمان نیست. اذان مغرب را هم نگفته اند. مانده ام که این نماز چه وقته است که حضرت آقا می خواند. به گمانم نماز مستحبی است. البته گمانم به نماز قضا شده هم می رود. اما نه! همان نماز مستحبی است. شاید به این شکل از خدا می خواهد ناسزا ها را نادیده بگیرد.
ساعت 22:59
به این فکر می کنم که اگر این سیاستمداران نبودند الان من پزشکی ام را خوانده بودم و بهروز هم به جای اینجا، جای دیگری بود. شب به خیر.
پ. ن: دانشجویان مسلمان یک حرکت جدید و جدی انجام دادند. جلوی ورود میهمانان جشن تولد ملکه الیزابت به سفارت انگلستان را گرفتند و برادران پلیس هم با گاز اشک آور مقابله کردند. فردایش هم انگلستان یک نامه برایمان نوشت و گفت: فعلا روابط تعطیل!. البته ما که از این تحریم ها دوست داریم. اصلا ما هر که را به مان پشت کند، دوست داریم.
تا بعد...

ایستاده ام و فکر می کنم به اینکه آینده، کدام ماهی را درون سطل بدون آبم می گذارد. به این فکر فرو رفته ام که زمانی نه چندان دور کجای این "جامعه نخبه کش بی قانون" خواهم ایستاد؟ هر چند همین تفکرات از ابتدا تا کنون آزارم داده اند اما مجبور به فکر کردن شده ام. به اینکه آینده ام با عوام گرایان گره می خورد یا خواص را سرلوحه زندگی اش قرار می دهد و بعدها به عنوان یکی از خواص سرلوحه زندگانی دیگران قرار می گیرد؟
همین فکرهاست که گاهی وادارم می کند بایستم و بیندیشم به اینکه زندگی ام را باید چگونه بسازم؟ باید چه کار کنم که این نباشم و برای رسالتی که در پی اش آمده ام تلاش کنم و خودم را در مسیری قرار دهم که باید.
روزگاری داستانی نوشتم با عنوان "رسالتی دیگر". داستان یک برگ که نمی خواست مانند همه برگ های دیگر زیر پا له شود، تبدیل به کود شود یا اینکه بیهوده باشد و بی مصرف. آن برگ، یک درس بزرگ به درخت که محل زایشش بود داد؛ مورچه ای را از غرق شدن در آب نجات داد؛ سوختن پروانه ای را در شعله شمع دید و دم برنیاورد و در آخر اوج فایده اش را با پریدن در میان تل آتش یک رهگذر که به اش شبگرد می گوییم به نمایش گذارد.
زمانی که این داستان را نوشتم در پی این بودم که خودم هم اینگونه باشم. بشوم مانند همین تک برگ برای جامعه ای بزرگ. یک برگ در مقابل یک جنگل. و هنوز هم در پی اش هستم. تمامی الگوها و رفتارهایم هم این بوده است که برای به دست آوردن چیزهایی که هرگز نداشته ام باید انسانی باشم که هرگز نبوده ام. و این را خوب می فهمم که زمان خفتن و استراحت من همزمان است با زمان تلاش و دویدن و رسیدن فردی دیگر. اینهاست که بی تفاوتی را از من گرفته و آزارم می دهد.
پ. ن: پیرزن را که چند پست پیش در موردش نوشته بودم، این هفته دیدم. بعد از غیبت چند هفته ای اش با دخترش آمده بود. نشستم و نمازش را سیر نگاه کردم. من از نماز او سیراب شدم.

دانشجوی مسلمان به کسی می گویند که وقتی استادش حرکتی غیر اخلاقی انجام می دهد، دانشگاه را به تعطیلی بکشد و تا استاد اخراج نشود از پای ننشیند. دانشجوی مسلمان به کسی می گویند که هر وقت یک استاد از جدایی دین و سیاست در جامعه اسلامی حرف می زند، استاد را به زیر مشت و لگد بگیرد و جانش را کف دستش بگذارد. دانشجوی مسلمان به کسی می گویند که سرش را زیر بیندازد و به متلک های از دین برگشتگان جوابی نگوید.
دانشجوی مسلمان البته به کسی نمی گویند که وقتی جیب هایش از پول خالی می شود، در گوشت پچ پچ کند که آخرین فیلم شخصی بازیگر برگزیده جشنواره فیلم فجر هم در دست و بالش یافت می شود.
دانشجوی مسلمان به کسی گفته نمی شود که جیب های پر از اکلیل و سرنجش زمان خروج از ورزشگاه خالی شده باشد و آن وقت از بیکاری شیشه های اتوبوس را بشکند.
دانشجوی مسلـمـان به کسی گـفته نمی شـود کـه جیـب هــایـی پر از کراک و شیشه و اشک خدا و - اجازه بدهید کمی تخفیف بدهیم- هرویین و حشیش و تریاک داشته باشد.
دانشجوی مسلمان به کسی گفته نمی شود که برای پرداختن شهریه دانشگاهش عصمتش را لکه دار کند و وقتی عصمتش لکه دار شد بالای کوه برود و خود را از بالای کوه به پایین پرتاب کند.
دانشجوی مسلمان... بگذریم.
حرفم این است زمانی که اروپا قرن 17 میلادی را می گذراند و در پی آن بود که کشف کند چطور می توان به وسیله موتورهای بخار سوار شده بر کشتی های جنگی، سریعتر به قاره امریکا رسید، کسی در این سوی دنیا بود که با نوشتن "فطیات المقربین" چرایی ورود به دستشویی با پای چپ یا پای راست را توضیح می داد.
این هاست که ما را اینچنین کرده. و گرنه دانشجوی مسلمان که همیشه یافت می شود. مهم این است که دانشجوی مسلمان دینش را از کجا آورده باشد. به قولی هر عیب که هست در چگونگی مسلمانی کردن ماست.
پ. ن: به زودی یا باید با این گونه نوشته ها برایم کمپوت سیب و گلابی بیاورید یا اینکه برایم فاتحه بخوانید.

بـایـد ایـسـتـاد و مـانـد بـر آسـتـان دری کـه کـوبـه نـدارد
پ. ن: زیاد فکر کردم برای نوشتن یک پست جدید. پستی که بتواند مانند پست های گذشته تاثیرگذار باشد و عمیق. ولی به این نتیجه رسیدم که با یک جمله هم می توان تاثیرگذار بود. فقط با یک جمله. و البته یک عکس...

نمی دانم می توانم اسمش را پهلوان بگذارم یا نه. (فکر می کنم می توانم این کار را بکنم. چرایش را آخر کار می توان فهمید.) پهلوان کارهای زیادی بلد بود. زنجیر پاره می کرد. کاری می کرد که ماشین را با دستهایش بلند کند. روی زمین و زیر ماشین دراز می کشید و دستهایش را تکیه زمین می کرد و ماشین را از شاسی اش بلند می کرد و هر بار بعد از انجام این کار، مردم صلواتی می فرستادند و برای زیادتر شدن توانش دعا می کردند و شاید عده ای هم غبطه می خوردند که چنین پهلوان پرقدرتی، چه خانواده ای باید داشته باشد. خانواده ای که سراسر به پدر و همسرشان افتخار کنند و برایش دنیا را به پشیزی نگیرند.
پهلوان از سر ارادتی که به امام رضا داشت، (البته این را هیچ کس نمی دانست و نمی داند) هر ماه یکی دو روز به مشهد می رفت. هر بار هم که بر می گشت، پارچه های سبز، ره آورد سفرش بودند. می گفت پارچه ها را به رسم تبرک به ضریح امام رضا متبرک کرده. هر بار هم که معرکه می گرفت، پارچه ها را به تکه های کوچک تقسیم می کرد و به تماشاگرانش می داد. ولی مثل خیلی از پهلوان های (البته شاید) پوشالی دیگر، به ازای تقدیم این تکه پارچه های سبز، پولی دریافت نمی کرد. این را دون شان پهلوانی و امامی می دانست. برایش مثل فحش می مانست.
پهلوان شب ها که دیگر مردم جمع نمی شدند و هوا تاریک بود و چشم ها دیگر سویی نداشت، با پیکانش مسافرکشی می کرد. دور شهر چرخ می زد، شاید مسافری، در راه مانده ای، پیاده ای را به مقصدش برساند. پهلوان، مثل همه مسافرکش های دیگر، کرایه نمی گرفت. هر چند کرایه مسیرهای مختلف را می دانست اما درخواستش برای به مقصد رساندن مسافران، صلوات بود و دعا به جان خود و همه مریضانی که چشم به دعای دیگران داشتند. پیرمردان و پیرزنان که چندان با این رسم غریب نبودند، هنگام پیاده شدن صلواتی بلند می فرستادند و راهشان را می گرفتند و شاید تا دقایقی بعد، این پهلوان مسافرکش جوانمرد را از یاد می بردند. جوان ها هم که خدا عمرشان بدهد. الفاظ خودساخته خود را تحویل پهلوان می دادند و پیاده می شدند و همان بدو ورود پهلوان را از یاد می بردند.
نیمه های شب، همان زمانی که مردم برای خوابیدن آماده می شدند تا فردا با انرژی سرشار به کار بپردازند، پهلوان تازه به یاد چشم به راهانی می افتاد که منتظر کرم خداوندی بودند که کرمش را در توان پهلوان گذاشته بود. شب ها کار پهلوان، رفع احتیاجات مردم بود. هر کار می توانست می کرد. توانش را نداشت آذوقه برایشان پشت در بگذارد اما همه می دانستند زمانی که پهلوان عزم تمیز کردن کوی و برزنی را داشته باشد، نمی توان جلویش را گرفت.
صبح ها که مردم به کوی و برزنشان پا می گذاشتند، زیبایی و طراوت کوچه را جور دیگری می دیدند. واقعا هم زیبایی که از ته دل برخاسته بود، به دل مردم می نشست. این زیبایی، با زیبایی های هر روز که کارمندان شهرداری را به تمیزی "وادار" می کرد فرق داشت. این زیبایی از ته دل امده بود.
پهلوان دو ساعت بیشتر نمی خوابید. همه اش در پی کار مردم بود. صبح ها در اداراتی که همیشه مردمی را معطل خود می کرد، یاریگر پیرمردان و پیرزنانی بود که نمی توانستند و توانش را نداشتند. پیرمردان و پیرزنان هم همیشه خواستار پیری اش بودند و دعا می کردند که "پیر شی جوون!".
و این روزگار پهلوان بود. روزی که برای آخرین بار دیدمش و دیده هایم را به اش گفتم، پاسخش مو بر بدنم راست کرد. پهلوان گفت: "جوون! خدا با مرام تر از اونیه که یه قدم برای بندش برداری و اون ده قدم برای تو برنداره!"
راستی! پهلوان خانواده نداشت. تنها بود و تنها، دنیا را تنها گذاشت.

مي بيني چه مي شود؟ تكنيك غربي كه به دست انسان شرقي بيفتد؟ مي شود رسيدن به سرحدات اضطرار، هشدار. ماشين داري اما هوا نه. كوه داري اما ديده نمي شود. جاده داري اما تنگ است. اتوبان داري اما مي شود پياده رو. آپارتمان داري اما مي شود "فرود"گاه. قرار است زودتر برسي اما شايد هرگز نرسي. احتمال نرسيدنت بيشتر است: يا ذوب مي شوي در يك لحظه پرواز، يا پودر مي شوي و "چيز موهومي" از تو به خاك سپرده خواهد شد.
و اين شرقي آرام با طمأنينه دوستدار طبيعت و همدل با زمان، كه اصلاً رسيدن برايش نوعي تعليق بود، مطرح نبود، چه رسد به زودتر رسيدن، موفقيت را در هارموني مي ديد نه در بدست آوردن و خوشبختي را همنشيني با طبيعت و نه تسلط بر آن وقتي مي رسد به سرحدات اضطرار؛ وقتي مرگ همسايه و هم خانه هميشگي اش مي شود و اضطراب مردن در هر لحظه و هر ثانيه، در هر دم و بازدم، هم نفسش مي گردد؛ وقتي مي بيند زمان بي اراده، بي عقل يا بي عشق او مي گذرد؛ براي زنده ماندنش دو راه بيشتر نمي ماند: يا دم غنيمتي مي شود، يا عارف. اگر از غنيمت شمردن دم بترسد، استعدادش را نداشته باشد و امكاناتش را، لذت را مسخره بداند و سرخوشي را سبكسري، مي شود عارف. و برعكس، اگر عارف را، خسته كننده، هراسان از غير مترقبه، دلخوش به نسيه و گريزان از نقد ببيند مي شود دم غنيمتي. يكي مي گويد: مرد كه مرد. ديگري مي گويد: همه مي ميرند. و اين چنين هر دو مضطرب، ترس خورده در نسبتي كه با مرگ برقرار كرده اند معنا پيدا مي كنند و نه در تعريفي كه از زندگي دارند. هر دو تن مي سپرند به مردن و زندگي مي ماند بي متولي. ديگر هيچ كس در تدارك زندگي نخواهد بود. زندگي اي كه بالاخره بايد بچرخد يا بر محور عقلانيت يا بر محور معنا.
انسان غربي كه تسلط بر طبيعت و زمان را تجربه كرد ـ با موشك و هواپيما و بمب هسته اي و راه آهن و. . . ـ آمد سراغ اكولوژي، سراغ رنگ سبز. زد به كوه و دشت، سركي حتي مي كشد به شرق. اما اين "ما"يي كه همه نقاط اتكاي باستاني اش را از دست داده، بي آنكه كاملاً بر آن دو همدست قديمي ـ زمان و طبيعت ـ مسلط شود، هر دو در برابرش قد كشيده اند و تماميت او را تهديد مي كنند، چه كند؟ تكنيك را از او بايد گرفت يا شرق را؟ عقلانيت عقلانيت قرار است اسباب امنيت امروز مرا فراهم كند و مذهب آرامش فرداي مرا. در حال حاضر اين دو مشغول يكي به دو كردن بر سر حقوق و وظايف يكديگرند، تقسيم حوزه مسئوليت : دنيا مال تو؟ آخرت مال من؟ يا اينكه مثلاً: من هر دو را مي خواهم. اينكه چه بايد كند، امري است. چه مي كند؟ تا اطلاع ثانوي آنچه امنيت و آرامش مي دهد جادو است. ما فكر اين موقعيت هاي برزخي را نكرده ايم. در برزخ است كه تكليف پس از آن رقم مي خورد. معلوم است: ما در حال گذاريم اما علم تاريخ نشان داده كه حركت انسان در زمان (همان تاريخ) پلكاني نيست (از ساده به پيچيده)، ژنتيكي است. در نتيجه معلوم نيست ما از چه گذشته ايم و براي رسيدن به كجا گام برمي داريم؟ پس از برزخ چه چيز در انتظار ما است؟ در موقعيت هاي برزخي ما براي تعيين سرنوشت خود سراغ رمال ها، جن گيرها، فال بين ها مي رويم و در اين ميان مذهب و عقل هر دو مي شوند دنياهايي كم تردد. فال بين، صاحب آن فضيلت، آن حكمتي است كه ديگران گمش كرده اند. او پاسخگوي سئوالات روشن و دقيق من است : مي روم يا محكوم به ماندنم؟ به دنبالم خواهد آمد يا محكوم به تنهايي ام؟
ـ خانم، شما را طلسم كرده اند. در غذاي شما گردي ريخته شده.
ـ چشمان حسود به دنبال شمايند و كانون خانوادگي شما را در معرض نابودي قرار داده اند.
ـ اجنه به دنبال شمايند. ظاهراً يكي از آنها به شما علاقه پيدا كرده و رهايتان نمي كند.
اولي را خطاب به يك پزشك گفت. مخاطب دومين جمله يك حقوقدان و سومي يك رياضيدان بود. اولي سال ها بود مي خواست به قصد تحصيل به هر جا كه اينجا نيست برود. دومي مشكلات خانوادگي پيدا كرده بود. و سومي از زندگي بي اتفاق كارمندي خسته شده بود. نطق بالا ـ بلند در رثاي عقلانيت مدرن، ضرورت نگاه علمي ـ كاربردي و... توسل به جرجيس هاي عالم علم فايده نداشت. ذكر پي در پي آياتي چون: "ان الله لا يغير القو. . . . . . . . ،" و ديگر احاديث نبوي هم افاقه نكرد. رمال البته گفته بود اين آيات را بخوان، فوت كن، و. . . تا طلسم زندگي ات باز شود. مقصود چيست؟ مقصود اينكه: رابطه ما را با اكنون، با اينجا، با زندگي نه جرجيس هاي عصر مدرن و نه پيامبران عهد عتيق كه رمال ها رقم مي زنند. شايد هم هر سه با هم. حقيقت چيست؟ خيلي معلوم نيست. اما اين كه حقيقت ـ عقل انساني باشد يا امر قدسي ـ در دوره هاي مختلف زندگي اجتماعي ما توسط آدمهاي چون ما چگونه زيست مي شود را بايد وارسي كرد. بلايي كه ما بر سر هر يك مي آوريم.
نوشته سوسن شریعتی