
دو هفته ای هست که پیرزن را ندیده ام. همان پیرزن کهنه و نحیف را که ظهرهای جمعه، گوشه ای همیشگی از میدان نقش جهان می نشست و اول به خطبه های نماز جمعه گوش می سپرد و بعد از آن نماز را جایی دور از دیگر نمازگزاران به جای می آورد و کمی می نشست و وقتی عزم رفتن می کرد، سجاده سبز رنگش را جمع می کرد و به زحمت و با تکیه به عصای تکیده اش بلند می شد و آرام و با طمانینه و بدون عجله سنگفرش کهنه میدان نقش جهان را زیر پا می گذاشت و به سوی خانه اش می رفت.
مدت ها بود که می نشست. آنقدر نحیف و تکیده بود که حتی نمی توانست خود را به جهت قبله بچرخاند. همانطور در مسیر خودش بر زمین می نشست و نشسته هم نماز می خواند. خدا هم قبول می کند شاید. خودش طول عمر به این پیرزن داده که امروز همین طول عمرش باعث شده تا پیرزن نتواند حتی کمی برای تطبیق خود با جهت قبله تقلا کند.
و الان دو هفته ای هست که نمی نشیند. نمی دانم چرا. هفته پیش به خیال اینکه شاید مریض بوده یا اینکه بچه هایش میهمانش کرده اند، گذشت. اما این هفته هم که اثری از او ندیدم، مطمئن شدم که شاید دیگر اثری از او نباشد. درست نیست یک طرفه به قاضی رفتن. اما آن پیرزن رنجور و نحیف و شکسته دیگر روبروی دفتر پست میدان نقش جهان نمی نشیند، به خطبه های نماز جمعه گوش نمی کند و تنها به دور از قبله نماز نمی خواند.
قبول دارم! اینها نمی تواند اثری از مرگ را به کسی القا کند. اما نفس نبودنش چه؟ چرا این پیرزن که یک سال تمام دیده بودمش و هر بار از کنارش رد شده بودم، این دو هفته نیامده؟ این فکرم را مشغول کرده.
احساسی نیستم. اما بعضی مواقع به چیزهایی گیر می دهم که خودم هم نمی دانم از کجا می آیند چه اهمیتی دارند! هر چه هستند، مشغولیت های ذهنی ام هستند و نمی توانم به سادگی از کنارشان بگذرم. این پیرزن هم یکی از همان دل مشغولی هاست. این پیرزن هم الان مثل همان پیرمرد فلوت به دهان روی سی و سه پل، که روزگاری ذهنم را مشغول کرده بود، خیالاتم را به سوی خودش می کشاند.
نمی دانم چه بلایی سرش آمده. ولی هر چه هست دو هفته ای می شود که در حاشیه میدان نقش جهان نماز نمی خواند.
شاید آن پیرزن مرده باشد. البته شاید مرده باشد.
سلام!
به این خبر توجه کنید...!
بر اساس آمار سايت خدمات دهنده الكسا
"فارس" در صدر فهرست خبرگزاري هاي پربيننده ايران قرار گرفت
خبرگزاري فارس: بر اساس تازه ترين آمار سايت خدمات دهنده الكسا، "خبرگزاري فارس" در صدر فهرست خبرگزاريهاي پربيننده ايران قرار گرفت.
به گزارش خبرنگار اقتصادي خبرگزاري فارس، بر اساس آمار سايت خدمات دهنده الكسا، همچنان ياهو و گوگل 2 سايت پربيننده در داخل ايران هستند.
پس از اين سايتها، بلاگفا (خدمات وبلاگ فارسي رايگان)، ميهن بلاگ، msn و پرشین بلاگ قرار دارند.
سايتهاي مايكروسافت و كلوب نيز جزو 10 سايت پربيننده توسط كاربران اينترنتي ايران هستند.
در بين 20 سايت برتر از سوي كاربران ايراني تنها دو سايت صدا و سيما و خبرگزاري فارس قرار دارند. سايت صدا و سيما و فارس به ترتيب در رتبه هجده و نوزده قرار گرفته اند.
سايت هاي خبرگزاري ايسنا نيز در اين ردهبندي در رتبه 23، بازتاب 25، مهر 34 و ايرنا 37 قرار دارند.
در اين بررسي همچنان پربينندهترين سايتها توسط كاربران ايراني سايتهاي سرگرمي، تفريحي و وبلاگ نويسي است. انتهای پیام
توجه کردید؟! این یعنی یه موفقیت بزرگ برای همه افرادی که داخل خبرگزاری فارس کار می کنند و همه هم دغدغه اطلاع رسانی شفاف دارند. البته این خبر یه داغ بزرگ و یه ناراحتی وصف ناپذیر هم برای کسایی که فارس رو از دست دادند و از جمع خانواده خبری فارس خارج شدند به همراه میاره.
لینک خبر رو هم پایین گذاشتم که یه وقت نگید خودشون برای خودشون خبرسازی می کنند. آدرس اون سایتی هم که این اطلاعات ازش اومده هم پایین آدرس خبر تایپ شده. تصور می کنم بعد از خیلی وقت به روز نبودن این وبلاگ، این یه خبر فوق العاده محسوب می شه.
خوشحالم.
تا بعد...
http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=8602230227

دیشب به یاد حرفی از عباس میرزا، مبارز فقید و وطن پرست دوره قاجار افتادم که از عدم پیشرفت ایران گلایه داشت. این ابر مرد تاریخ قاجار که کسی را هم پای خود ندید به ژوبر فرانسوی می گوید: "... نمی دانم این قدرتی که شما اروپایی ها را بر ما مسلط کرده چیست و موجب ضعف ما و ترقی شما چه؟ شما در قشون جنگیدن و فتح کردن و به کار بردن تمام قوای عقلیه متبحرید و حال آنکه ما در جهل و شغب غوطه ور و به ندرت آتیه را در نظر می گیریم. مگر جمعیت و حاصل خیزی و ثروت مشرق زمین از اروپا کمتر است؟ یا آفتاب که قبل از رسیدن به شما، به ما می تابد تاثیرات مفیدش در سر ما کمتر از سر شماست؟ یا خدایی که مراحمش بر جمیع ذرات عالم یکسان است خواسته شما را بر ما برتری دهد؟ گمان نمی کنم. اجنبی حرف بزن! بگو من چه باید بکنم که ایرانیان را هشیار بنمایم؟!"
و امروز در این فکرم که اگر مرحوم عباس میرزا امروز در کنار ما و در این زمان می زیست، جواب سوال های خود را می دانست یا نه؟ یا چقدر خود را و خاندان خود را برای این عقب افتادگی مورد نکوهش قرار می داد؟ یا اصلا می توانست اذعان کند که این عقب افتادگی از کرده اروپاییان بر می آید یا از ناکرده های ایرانیان؟
هر چه باشد در این فکرم که شاید روزگاری آیندگان ما نیز همین چیزها را درباره ما بنویسند و بگویند. شاید روزی که بر سر مزارمان که باقی مانده است بعد از سالیان، حاضر می شوند، به جای فاتحه دشنامی نثار کنند و نجوایی که چرا اینگونه کشوری را برای ما گذاردید و ساختید و در عین ساختن ویران کردید؟!
ولی تنها چیزی که می دانم اینکه امروز هرچه نداریم از خودمان و هر چه داریم شاید از نداشته هایمان باشد...

حکایت رسانه های اصفهان، حکایت دنبال هم دویدن دو نفر به دور میز گردی است که هیچ گاه به یکدیگر نمی رسند. نمایشگاهی برگزاری می شود، جشنواره ای برترین های خود را می شناسد، از پیشکسوتانی تجلیل می شود، یاد بسیاری از درگذشتگان گرامی داشته می شود، اما هیچگاه قالبی که رسانه های اصفهان در آن فرو رفته اند، تغییر نمی کند.
مرده گی در رسانه های اصفهان موج می زند. زنده گی حتی به لحظه ای یافت نمی شود. خاموشی و خنثی شدن سیاستی بوده که حداقل درباره رسانه های اصفهان خیلی خوب جواب داده است. رقابتی نیست. اگر هم باشد سالم نیست. سایه هایی که با تیر زده می شوند، برآنند که سر به تن صاحبان سایه نماند. غرور هایی که هیچ گاه شکسته نمی شوند، هیچگاه صاحبانشان را با حرفه ای شدن آشنا نمی کنند.
محتوا به جز صفر نمره دیگری نمی گیرد. مرام به جز صفر نمی تواند وجود داشته باشد. اخلاق هیچ گاه تعریفی از خود بر جای نمی گذارد. شعور هم که شاید دیگر نسلش از میان رفته باشد.
خسته ام که یک خبرنگارم. خسته ام که میان جمعی دیوانه وار دور شمعی می گردم که سال هاست خاموش شده. خسته ام که شاید روزی امید داشته ام به جایی برسم.
تصور می کنم حالا که تندیس فیروزه ای دومین جشنواره مطبوعات و رسانه های اصفهان را گرفته ام، دیگر کاری برای انجام ندارم. فکر می کنم با خودم که اگر همین الان بگذارم و بروم، کسی به فکرش هم نمی رسد که کسی بوده که روزگاری ایده آل های بسیاری در سر داشته و برای رسیدن به قله تلاش کرده.
از یک طرف شوق ماندن، به رفتن اجازه نمی دهد و از یک طرف خستگی کار، به ماندن. چوبی از دو سر نجس که باید از وسط گرفته شود.
معلوم نیست؛ شاید سال های دیگر وضعیت به اینگونه نباشد. شاید ماندن بتواند درست کند هر چه را که گذشته گان خراب کرده اند. شاید نسل چهارم، نسلی بی عبور باشد و با فکر و پر از خلاقیت. شاید...