تبليغاتX
اصفهانستان

مسجد متروک

می نشینم و تکیه می دهم به ستون چوبی مسجد. اینجا سال هاست حتی یک آدمیزاد به خود ندیده. و من هم که آدمیزاد نیستم. آدمیزاد دو گوش دارد با دو چشم؛ یک دماغ دارد با یک دهان؛ و من از داشتن اینها محروم مانده ام.

همین مسجد قدیمی، زمانی میزبان جمعیتی بود که صبح ها، ظهرها و شب ها خدا را در استواری قامت قیام نمازشان فریاد می زدند و واقعاً مومنانی بودند که خدا هم فریادشان را می شنید. و امروز، متروکه، هدیه ایست از جانب آدمیزادان نیک سیرت پر از خبث طینت به مسجدی که سال ها قرارگاه دل های بی قرار عاشقان خدایی بود.

شاید مسجد به این خاطر متروکه شده، که آدمیزادی وجود ندارد. آدمیزادها دو گوش دارند و دو چشم؛ یک دماغ دارند و یک دهان؛ اما امروز کسی را با این مشخصات پیدا نمی کنی. گوش ها یا یکی شان نمی شنود و یا هر دوشان. چشم ها هم که به کوری عادت کرده اند. دماغ ها بوی تعفن نامردی و نامرادی امروز ما را استشمام نمی کنند و دهان ها خود را به ناصواب گویی و ناسزا گویی عادت داده اند. و با همین استدلال است که می گویم امروز آدمیزادی در این دنیا، یا حداقل جایی که ما هستیم پیدا نمی شود.

خوب که فکر می کنم، به این می رسم که این مسجد حق دارد تک و تنها دوران متروکی اش را به نظاره بنشیند و به تک تک آدمیزادانی که گذشته اش را آباد کرده اند، بیندیشد. و گاهی که اندیشه اش به اتمام می رسد و بی قراری امانش را می برد، یاد صدای گلدسته های استوارش که زمانی اذان به گوش ملت می رساند و فرا می خواند برای بیعت با خدای همه زمان ها، آرامش را هدیه اش می کند و به یادش می آورد که زمانی دراز نمی گذرد و باز هم روزهای بی قراری فرا خواهد رسید.

امروز که تکیه داده ام به تیر چوبی مسجد متروک، به این هم می اندیشم که اگر همین مسجد روزی بخواهد صف های پیوسته نماز را باز هم تشکیل دهد، قبل از آن باید خود را از ناپاکی هایی که امروز به واسطه "من" دامن گیرش شده، پاک کند. شاید من هم تقصیری ندارم برای این ناپاکی ها. شاید همراه شدن با موج ناآدمیزادگان مرا نیز ناپاک می کند. هر چه باشد باید همرنگ جماعت شد برای رسوا نشدن. و همین هم رنگ شدن برای رسوا نشدن مثالی را از یادم می برد: "خواهی نشوی همرنگ، رسوای جماعت شو." و این، حرفی است که کسی در این روزگاران تن به اش نمی دهد. آخر کسی در این روزگاران آدمیزاد نیست. کسی دو گوش ندارد، دو چشم ندارد، یک دماغ ندارد. یک دهان ندارد. کسی در این زمان، آدمیزاد نیست ...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام فروردین 1386ساعت 8:15  توسط سعید ابوالقاسمی  | 

 رسانه های مرده

 چند مدتی است در ایام تعطیلات نسبتاً بلند مدت نوروز و روزهای آغازین سال نو، مطبوعات و رسانه های ایران به تعطیلات می روند و خبر، وجهه گرمی و تازگی خود را از دست می دهد.

در این میان، آنچه نقش خبرگزاری های مختلف را در نبود روزنامه های اطلاع رسان، مشخص تر می کند، ایجاد تنوع و همچنین پوشش وسیع تر اخبار در کلیه جنبه های ملی و بین المللی از کوچک ترین رویداد تا مهمترین آنها خواهد بود.

با این وجود، در روزهای آغازین سال 86، آنچه بیش از هر چیز دل اندیشمندان اهل اطلاع رسانی را به درد آورد، بحرانی بود که بر سر خبرگزاری ها و روزنامه های کشور سایه افکند و آنها را از اطلاع رسانی باز داشت. در این ارتباط چند نکته را باید در نظر داشت:

1)   خبرگزاری ها به عنوان پایگاه های اطلاع رسانی مستقل، نه تنها نباید در غیاب مطبوعات تضعیف شوند که خود باید به گونه ای رفتار کنند که مردم و مخاطبین خبری، عدم حضور روزنامه های مختلف را در ایران حس نکنند. اما متاسفانه در ایام نوروز شاهد آن بودیم که یکی از خبرگزاری های رسمی جمهوری اسلامی ایران که روزانه بیش از یکهزار خبر را بر روی خروجی خبر خود قرار می داد، طی روزهای اول سال جاری، روزانه تنها بین 60 تا 70 خبر را پوشش می داد.

2)   آنچه خبر را به عنوان عاملی اطلاع رسان از دیگر منابع اطلاع رسان جدا می سازد، وثوق و اطمینانی است که از سوی مخاطبان به این رسانه های اطلاع رسان اهدا می شود. رسانه های گروهی با این عمل خود، نه تنها مخاطبان را از خود دور می سازند که عاملی برای ریزش و عدم اعتماد و اطمینان مخاطبان برای خود را نیز فراهم می سازند.

3)   روزنامه ایران امروز (چهاردهم فروردین) در سرمقاله خود نوشت: "در بسيارى از كشورهاى جهان، مطبوعات و نشريات در ايام تعطيلات به صورت پرحجم و با اطلاعات متنوع ترى منتشر مى شوند، زيرا در اين ايام مردم فرصت بيشترى براى مطالعه روزنامه ها دراختيار دارند و به همين دليل بهترين و جامع ترين گزارش ها نيز در ايام تعطيل منتشر مى شود." بر اساس این نوشته می توان نتیجه گیری کرد که مقايسه اين امر با عدم انتشار روزنامه ها در ايران در ايام تعطيل به نوبه خود از نگرشى منفعلانه در اين عرصه حكايت مى كند كه به جاى چاره انديشى، مقابله با مشكلات اجرايى و رفع موانع بسيار در زمينه انتشار و توزيع روزنامه ها، مطبوعات دست از فعاليت كشيده، هيچ دستگاهى نيز متولى حمايت از آنها نمى شود.

4)   خواب آلودگی مطبوعات در ایام تعطیلات نوروز، این رسانه ها را از اخبار مهمی محروم می سازد. در دو هفته گذشته، تحولات مهمى در مسائل داخلى و خارجى به وقوع پيوست و جاى خالى مطبوعات كاملاً محسوس بود. سخنان بسيار مهم رهبر معظم انقلاب در مشهد مقدس، مصوبات هيأت وزيران به ويژه در امر واگذارى سهام به كارمندان دولت، صدور يك قطعنامه غيرقانونى عليه جمهورى اسلامى ايران در شوراى امنيت سازمان ملل، بازداشت ۱۵ سرباز متجاوز انگليسى در آب هاى ساحلى ايران و حمله نيروهاى انگليسى به ساختمان سركنسولگرى ايران در بصره، از جمله مسائل مهمى بود كه بازتاب بسيار گسترده اى در رسانه هاى ارتباط جمعى جهان داشت و اين درحالى بود كه مطبوعات ايران در خاموشى به سر مى بردند.

5)   در کنار این وقایع مهم ملی و بین المللی نباید نقش اخبار و وقایع روی داده در شهرستان ها را نیز نادیده گرفت. طی بررسی های نگارنده این سطور، استان های آذربایجان شرقی، اصفهان، خراسان رضوی و فارس که از مهمترین استان های کشور به حساب می آیند، در ایام نوروز در خروجی اخبار خبرگزاری های فارس، مهر و ایرنا سهم ناچیزی را به خود اختصاص دادند. در روز یازدهم فروردین ماه که یک روز کاری کامل به حساب می آید، استان اصفهان با 7 خبر، استان آذربایجان شرقی با 8 خبر، استان خراسان رضوی با 6 خبر و استان فارس با 5 خبر، فعال ترین حوزه های خبری شهرستان ها بوده اند!!! که البته این امر نیز تنها از سیاست گذاری خبرگزاری های مربوطه مبنی بر عدم انعکاس اخبار به دلیل عدم چاپ روزنامه ها نشات می گیرد.

6)   با این وجود به جرات می توان اظهار داشت که رسانه های گروهی و اطلاع رسانی ایران، در صورتی که طی سال های آینده رویه مشخص و دگرگون شده ای را به کار نگیرند، هیچگاه در عرصه اطلاع رسانی موفق نخواهند شد. در صورتی که این عقیده را قبول داشته باشیم که برای تبدیل شدن به قدرتمند ترین کشور منطقه بایستی قدرتمند ترین رسانه را نیز در اختیار داشته باشیم، با چنین رویکرد ها و وقایعی، نه تنها قدرتمندترین رسانه منطقه را در دست نخواهیم داشت بلکه هیچگاه عنوان قدرتمند ترین کشور منطقه را نیز به دست نخواهیم آورد.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم فروردین 1386ساعت 21:16  توسط سعید ابوالقاسمی  | 

 

 

این نوشته را زمانی نوشتم که جنگ سی و سه روزه

لبنانیان و اسرائیلیان، جهان گرم رسانه های

جهان را گرم تر کرده بود و بسیاری نیز

شبیه ما نشسته بودند به نظاره و

حرفی نمی زدند و یا حرفی

نداشتند که بزنند!!

 

بس کنید ای خداوندان قدرت

 

این روزها جنگ همه ی زندگیمان را لبالب کرده. صبح، بعد از صدای اذان، از گلدسته های مسجد محل، یا صدای مارش جنگ می شنوی، یا صدای آژیر خطر، یا صدای لا اله الا الله گوی همسایه ها در تشییع بدن بی جان کودک همسایه ات.

جنگ این روزها عادتی است برای ما. شده ایم برده اش. صدایمان اول از صافی جنگ می گذرد. روزنامه ی کنار میز صبحانه مان با اخبار جنگ تزئین شده. آمار کشته ها خوراک اصلیمان و تعداد موشک های شلیک شده بر سر بیگناهان، به جای سکه های ریز و درشت، در جیبمان جرینگ جرینگ صدا می کند!

جنگ این روزها کسب و کار ماست. و سکوت که دائم اجازه می دهد صدای ضجه ی مادران، زیر موسیقی خوشایند رگبار و انفجار به گوش نرسد و سمفونی های متفاوت نوازندگان امروزی را به رخ بکشد.

با این همه، این روزها دیگر خبری نیست از شعر فریدون مشیری که زمانی، وقتی بچه ای از دیار بوسنی زیر چکمه های انسان های برخاسته از قوم صرب، له می شد، بسراید:

 

شرمتان باد ای خداوندان قدرت

بس کنید

بس کنید از این همه ظلم و قساوت

بس کنید

ای نگهبانان آزادی!

ای نگهداران صلح!

ای جهان را لطفتان تا قعر دوزخ رهنمون

سرب داغ است این که می بارید بر دل های مردم

سرب داغ

جوی خون است آن که می رانید بر آن

کشتی خودکامگی را

جوی خون

 

سکوت کرده ایم. همه. من هم. به جایی رسیده ام که دیگر زمانی که از رادیوی اتومبیل، اخبار جنگ را می گویند، ترجیح می دهم بخشی از شعر عاشقانه ی فروغ را گوش کنم. ولی جایی، در ناخودآگاه ذهنم، فکر می کنم به "حسین صالح حامد"ی که روزگاری از میدان "شعیب" بیروت، جاده ی صاف خیابان "تکالثیم" را می گرفتیم و می رفتیم تا به کافه ی ایرانیان برسیم و بنشینیم از فرهنگ و فلسفه و تاریخ ایران حرف زدن، و بعد در جواب از "موسی صدر" شنیدن و از "حزب الله" و مقاومت گفتن، تا اینکه زمانمان تمام شود و برویم به کتاب فروشی "عاقد سلیمان" در خیابان "جزائم" که باز هم بگوییم از کتاب های جدید رسیده و ترجمه های جدید به عهده گرفته و ترانه های فراموش شده ی کوچه و بازار.

الان حتی نمی دانم "حسین صالح حامد"، کجای این آدمستان دارد زندگی می کند، یا اینکه صفیر گلوله ای سینه اش را دریده و او را جاودان نگهداشته است. نمی دانم حتی از اینکه کافه ی ایرانیان بیروت الان، سردر های هخامنشی اش را، نخل های یادگار آبادان و خوزستانش را، آب های روان نشانه ی رودهای ایرانش را، به موج های انفجار تقدیم کرده یا نه؟!

این است که امروز حتی حوصله ی این را ندارم که بنشینم یک فال حافظ بگیرم و بیاید آن بیتی که همیشه با صدای حافظ در گوشم زمزمه کرده ام:

 

سال ها دل طلب جام جم از ما می کرد

وان چه خود داشت ز بیگانه تمنا می کرد

 

بعد نمی دانم رواست که بنشینم روی نیمکت تنها مانده ام در کرانه ی زاینده رود، دیوان شمس را باز کنم و در غنایش غرق شوم که:

 

مرا چون تا قیامت یار اینست

خراب و مست باشم کار اینست

ز کار و کسب ماندم کسبم اینست

رخا زر زن ترا دینار اینست

 

من دیگر حوصله ی مولانا را هم ندارم، انتظار داری بنشینم از "رساله ی علم و دین" با ترجمه ی بهاءالدین خرمشاهی که همیشه قلمش دیوانه ام کرده بخوانم که:

"وقتی که یک عمل را در ذیل یک قانون می گنجانیم، راهبرد ما راهبرد یک ناظر عمل است. یعنی در جستجوی یک انگاره یا انتظام در آن هستیم."

سرم روی تنم زیادی می کند. دست هایم را مثابه ستون های غول پیکر کلیسا باز می کنم، اما صورتم را نمی پوشاند. قدم هایم را آرام بر می دارم که پوشاننده ی افسردگی و خستگی ام باشد. چشم هایم را به زمین می دوزم، نه به طرف مقابلم که از زندگی شیرینش می گوید، چون شاید و تنها شاید نمی خواهم پلک های افتاده ام را از بی خوابی های شبانه، شکار کند و بگوید: نگاهت بوی درد می دهد...!

ولی وقتی می اندیشم به شعری از حمید مصدق، تازه دلم مانند همان فواره ی داخل رودخانه از درونیات تهی می شود. همینجاست که نوشته هایم را تمام می کنم. نه با سه نقطه ی همیشگی. با شعری که نمی دانم درونم را می کاود، می خورد، به باد می دهد یا می سوزاند:

 

من اگر ما نشوم، تنهایم

تو اگر ما نشوی، خویشتنی

از کجا که من و تو

شور یکپارچگی را در شرق

باز برپا نکنیم؟

 

 


 

* پاورقی: نام این پست از کتاب "زندگی؛ جنگ و دیگر هیچ..." نوشته ی اوریانا فالاچی، روزنامه نگار و نویسنده ی ایتالیایی گرفته شده است.

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم فروردین 1386ساعت 18:28  توسط سعید ابوالقاسمی  | 

اوریانا فالاچی! در ذهن افراد بسیاری نخواهد مرد

همیشه گفته ام که "اوریانا فالاچی" را همواره دوست داشته ام و از لحاظ سیاسی و از لحاظ بزرگی می خواهم کسی شوم نظیر او. و امروز آنقدر دیگر نتوانستم دوام بیاورم در مقابل خودم که تنها یک داستان از او که در کتاب "نامه به کودکی که هرگز زاده نشد" چاپ شده است را آوردم در این صفحات مجازی.

از "نامه به کودکی که هرگز زاده نشد" نوشته "اوریانا فالاچی" :

روزي روزگاري دختر کوچکي بود که عاشق يک درخت ماگنوليا بود. درخت در وسط باغچه بود و دختر همواره از بالا يعني از روي پنجره خانه شان به آن نگاه مي کرد. ماگنوليا بزرگ بود و شاخه هاي بزرگي داشت . گلهاي آن که مثل دستمال باز شده سفيدي بودند بالاتر از آن بودند که دست کسي به آنها برسد. دخترک همواره از خود ميپرسيد چرا کسي اين گلها را نمي چيند و آنها آنقدر روي شاخه مي مانند تا پژمرده شوند و سقوط کنند. کنار درخت طناب رختي بود که هرروز زني جوان مي آمد و رخت ها را جمع ميکرد و رخت هاي جديد به جاي آنها پهن ميکرد. اما يک روز زن به جاي آنکه رخت هاراجمع کند ايستاده بود و به گلهاي ماگنوليا خيره شده بود. گويی در فکر چيدن يکی از آنها بود. در همين حال مردي که لبخند بي معنايي بر لب داشت از دور رسيد و کنار زن ايستاد و بعد از آن آنها همديگر را بوسيدند، به زمين افتادند و مدتي تقلا کردند و سپس آرام شدند. دخترک تعجب کرده بود که چرا آنها به جاي آنکه يک گل ماگنوليا بچينند به خواب رفته اند. کمي بعد مرد ديگري آمد که بسيار خشمگين بود. او ابتدا به طرف مرد رفت ولي بلافاصله برگشت و به دنبال زن دويد. او زن را بلند کرد و روي درخت ماگنوليا کوبيد. شاخه اي را که زن چسبيده بود شکست و زن محکم به زمين خورد، در حاليکه يک شاخه گل ماگنوليا در دستانش بود. دختر فريادي کشيد و مادر آمد و گفت : آن زن مرده است، و پنجره را بست.

دختر از آن پس اعتقاد پيدا کرده بود که براي چيدن يک گل يک زن بايد بميرد.

آن دختر من بودم...

 

پی نوشت: تفکری است که مدتی در انتهای ذهنم جا خوش کرده و مرا با همه اعتقادات و روحیات می آزارد. و آن اینکه: کثافت خانه، دستاورد جامعه ای است که رییسش در رویا، پلیسش در خواب، متفکرش غرق در منگی کافه ها و دود غلیظ سیگار، و به جای اینها، کله های داغ و ناپخته اش، مسوول خواسته های کاخ نشینان فرهنگ کش بی انسانیت است.

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم فروردین 1386ساعت 15:30  توسط سعید ابوالقاسمی  |