تبليغاتX
اصفهانستان

ماهی قرمز

ایستاده ام رو به روی بساط ماهی فروشی پسرکی که شاید در این شب عید از درس و مشقش زده و برای کاسبی، ماهی می فروشد. خیره شده ام به همان ماهی قرمزی که یکی از باله های دمش سیاه است و همینطور درون آکواریوم کوچک و تنگ می چرخد و برای خودش شاید آواز می خواند.

به پسرک می گویم همین را می خواهم. آستینش را بالا می زند. توری کوچکش را بر می دارد و سعی می کند ماهی قرمز دم سیاه زبل را بگیرد. اما نمی تواند. ماهی قرمز دم سیاه آنقدر زبل و زبر و زرنگ هست که به راحتی به خانه یک خبرنگار نیاید.

پسرک دوباره سعی می کند. اما باز هم نمی تواند. می زنم زیر خنده. از ته دل. آخرین بار هم سال پیش همین جا، از ته دل خندیده بودم. به همان لاک پشت کوچکی که میان آن همه ماهی قرمز توی تشت سفید پسرک ماهی فروش تک افتاده بود و نمی دانست اعتصاب کند و به لاکش برود یا اینکه بماند و میان آن همه ماهی قرمز ابراز وجود کند؟!

از خنده ام، پسرک حرصش می گیرد. می گوید این همه ماهی! خوب یکی دیگر! حتماً که نباید این را سر سفره بگذاری!!!

ولی من چشمم این ماهی را گرفته. از اینکه باعث شده خنده های از ته دل را فراموش نکنم، خوشحالم. هر چند می دانم که این ماهی هم بعد از روز سیزده عید اگر زنده بماند می رود پیش دیگر ماهی های قرمز افراد فامیل، توی حوض خانه مادربزرگ. همان حوضی که سال هاست توی آن حیاط دل باز و سرسبز جایی برای خودش باز کرده و بهار و اوایل تابستان هر سال، میزبان شب نشینی های نوه های پدربزرگ و مادربزرگ شده است تا آنها هم همین طور قربان صدقه نوه ها بروند و مجیز نوه ها را بگویند.

بال بال زدن ماهی قرمز دم سیاه درون توری پسرک ماهی فروش، فکرم را به هم می ریزد. بالاخره گرفتار توری ماهی فروش شد. و این بار خنده من خشکید. فکر نمی کردم به این زودی ها پا پس بکشد و خود را گرفتار کند. اما این کار را کرده بود. یک لجظه از اینکه آن ماهی قشنگ دو رنگ را گرفتار دیدم، از خودم و ماهی و ماهی فروش لجم گرفت و خواستم به پسرک بگویم نه! این را نمی خواهم!!! اما ترسیدم پسرک این بار دیوانه ام فرض کند و برایم تره هم خورد نکند.

ماهی را گرفتم و آرام و قدم زنان رفتم پی کار خودم. بی دغدغه. با خودم گفتم برای یک بار هم که شده این ماهی بانی خیر شد و کاری کرد تا به خبر و اطلاع رسانی و رسانه و نوشتن فکر نکنم. اما الان که این ها را می نویسم، فکر می کنم که نه! حتی یک ماهی قرمز دم سیاه زبل و زبر و زرنگ هم می تواند سوژه ای برای نوشتن باشد...

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 0:10  توسط سعید ابوالقاسمی  | 

من امشب کلاغ شده ام

باز  هم نزدیک عید و سال نو شده ایم. باز هم باید نو شویم و باز هم باید دید و بازدید هایی که در طول سال به فراموشی سپرده می شوند را به جا آوریم و باز هم دانش آموزان موقعی که به مدرسه می روند و روبرو با موضوع انشایی با این عنوان که تعطیلات عید را چه کردید؟ باید چرت و پرت هایی را تحویل معلمان و دیگر دانش آموزان بدهند که خودشان هم می دانند واقعی نیست و سر خودشان که هیچ، سر معلمان و دانش آموزان را هم کلاه می گذارند.

دلیل نوشتن این جملات، شب عید و رسیدن سال نو نیست. نمی دانم امشب چه شده ام که نه حال و هوای زمین را دارم و نه حال و هوای آسمان را. میدان نقش جهان و تنها قدم زدن هم کمک نکرد. کنار زاینده رود و روی پله های پل خواجو نشستن هم بدتر. کتاب خواندن و ویژه های نوروزی روزنامه ها را هم ورق زدن، کمکی نکرد. تنها چیزی که هست اینکه دلم گرفته. مگر یک خبرنگار حق ندارد دلش بگیرد؟ چرا حق دارد. اما حق ندارد دل گرفتگی اش را برای کسی بازگو کند و بگوید چرا دلش گرفته است.

باز خوب است این فضاها و این صفحات مشکی مجازی هستند که اینجا، برای من، که امشب دلم از خودم، از زمین، از آسمان، از همه چیز غیر از همکارانم گرفته، بنویسم و بنویسم و بنویسم.

یادم نمی رود امروز را. هیچ وقت. خبرگزاری فارس. نمایندگی اصفهان. خبرنگاران قدیمی و جدید که برای فارس زحمت کشیده اند. خون دل ها خورده اند. دست و پاها زده اند. کنار هم. دور یک میز. با یک هیاهو. با یک رنگ. با یک صفا. با یک صمیمیت.

چقدر بزرگ بود امروز. چقدر فراموش نشدنی بود امروز. چقدر منتظر این روز بودم که بگویم ببخشید اگر بهتان بد کردم. و گفتم. چقدر منتظر ماندم در جمعی از کسی که بانی کار شده بود که به خبرگزاری فارس بروم، تشکر کنم. چقدر منتظر ماندم امروز، روزی که قرار است همه در کنار هم جمع شوند، از کسی که شاید با من مشکل داشته باشد و شاید حساب کند که من باعث شده ام در میان مطبوعات و خبرنگاران جایگاه خود را از دست بدهد، عذرخواهی کنم و بگویم که من، واقعا این کار را نکرده ام. هر چند نمی دانم کدامین کار را نکرده ام؟ چقدر منتظر ماندم از کسی که دستم را در خبرگزاری فارس باز گذاشته تا بتوانم کار کنم و پیشرفت، تشکر کنم و معذرت از اینکه ببخشید اگر نمی توانم تشکرم را به گونه ای دیگر ابراز کنم.

چقدر امروز دفتر خبرگزاری فارس شلوغ بود. چقدر امروز همه با صفا بودند. ولی چقدر امشب گرفته است. چقدر امشب پر از دلتنگی است. چقدر امشب تنها شده ام.

چقدر امروز اظهار لطف شنیدم. از رئیس، از همکار، از دوست. و چقدر امروز افتخار کردم که توانسته ام مثمر ثمر باشم برای اولین بار برای جایی.

و امشب آنقدر پر از تنهایی و دلتنگی ام که کسی نمی داند کجایم. تلفن هایم بی جواب می مانند. داستان هایم نانوشته. کتاب ها و روزنامه هایم ناخوانده و خودم هم آشفته. شاید امشب دارم از سربالایی روحی بالا می روم. شاید امشب بالا افتاده ام. شاید امشب قرار است به یکباره دو سال، سه سال، چهار سال، بزرگتر شوم. و کسی چه می داند؟ شاید کوچکتر. بگذریم...

نمی دانم اگر واژه بگذریم نبود، مواقعی که دیگر حرفی برای تمام کردن جمله و به نتیجه اش رساندن نداشتم، چگونه باید جمله را تمام می کردم؟ باز هم نمی دانم. بگذریم...

این نوشته را امشب می خواهم بر خلاف همه نوشته هایی که مدت هاست به پایان می رسند، به پایان نرسانم. می خواهم امشب همین کافی باشد. همین بس! همین بس! همین بس!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385ساعت 20:10  توسط سعید ابوالقاسمی  | 

دکتر محمد مصدق

ما ایرانیان همیشه مردمی عجیب بوده ایم. همیشه یا زیاده کاری کرده ایم یا کم کاری. یا از این سوی پشت بام افتاده ایم یا از آن سویش. یا شور شور بوده ایم یا بی نمک بی نمک. و این هم خصیصه ایست برای خودش.

بارها هم از این اتفاقات افتاده در تاریخ ما. زمانی که عزم بازسازی ویرانه های یورش مغولان را کردیم یا زمانی که فضای نهایت سیاست محور مشروطه ما را از خود بیخود کرد، باز هم افراط و تفریط همیشگی مان را از خاطر نبردیم.

عین همین اتفاق نیز در مورد بزرگ مرد تاریخ معاصرمان افتاد. دکتر از جان گذشته ای که امروز را روز سالمرگش گفته اند. "محمد مصدق"ی که شاید همگان فکر کنند مهمترین کارش ملی کردن صنعت نفت بود، اما کارهای دیگری هم داشت که کسی نه می داند و نه می شناسد.

همان روزهای حوالی بیست و هشتم مرداد ماه 1332 بود که بسیاری از صبح تا شامگاه "یا مرگ یا مصدق" را فریاد زدند و فرداهایش خانه شماره 109 خیابان کاخ تهران را غارت کردند و صاحبش را نیز به دست کسانی سپردند که جبروت پیرمرد غنی از نیروی جوانی را زیر پا له کرده بودند.

به جرات می توان گفت بعد از "امیرکبیر"، تا صد سال بعد، تاریخ ایران بزرگی مثل مصدق ندید. اما کودتایی بیرونی همه چیز را به خرابی و ویرانی کشانید. پس از 28 مرداد، دیگر آوردن نام مصدق عقوبت داشت و داشتن تصویر او بدتر. و این گذشت تا انقلاب 57. به یکباره کسی نمی داند چه شد که هزاران تصویر مصدق در سطح خیابان ها شکفت و زیر و روی شهر را به نیرویی تازه، پرورید.

با همه این اوضاع، واقعیت این است که مصدق تنها کسی بود که مفاهیم "مارکس" و "لنین" و "استالین" را که امپریالیسم و سلطه بود، در عمل ثابت کرد و پرده ای برداشت از چگونگی و چرایی وجودیش. مصدق تنها مردی بود که همه این مفاهیم را در پای تخته زندگی معنا کرد.

مصدق پس از همه کارهای ریز و درشت سیاسی و اجتماعی اش، در جایی نشست که وقتی در اولین سالروز درگذشت او پس از سقوط رژیم شاه، مردم فرصت یافتند از راه و بی راه خود را به احمدآباد رساندند. غافل از اینکه در مرداد ماه 32 نیمی از همینان بودند که خانه مصدق را به یغما بردند و چیزی از بزرگی و عظمت تنها "مرد" معاصر ایران باقی نگذاردند.

زندگی مصدق هم با همه بالا و پایین و پستی و بلندی اش، همیشه دو تاریخ را از یاد نخواهد برد. نویسنده ای از جنس نویسندگان نو ایران می نویسد: "... در طول صدارت کوتاه دکتر مصدق، جز 29 اسفند روز تصویب قانون ملی کردن صنعت نفت ایران که مصدق تصویب آن را شرط قبول نخست وزیری قرار داده بود، روزهای حساس بسیار بود و دو تا از آنها برجسته تر. 30 تیر 1331 و 28 مرداد 1332. اولی حکایت پیروزی نهضت و دومی شکست آن و 13 ماه فاصله آن دو روز سرنوشت ساز..."

روز 30 تیر "ملت" به تمامی در صحنه بود. "شاه" در دربار وحشت زده. "میدلتون" کاردار سفارت انگلیس مشغول ماهی گیری در رودخانه لار. "کاشانی" همراه نهضت. خیابان ها از فریاد یا مرگ یا مصدق موج می زد.

در 28 مرداد، "کرومیت روزولت" و سفارت خانه های امریکا و انگلیس در رفت و آمد. "سپهبد زاهدی" سوار بر تانک در راه رسیدن به رادیو. گکاشانی"، "مکی" و "بقایی" در مقابل نهضت. و مردم نیز افسوس خوران و گریان پشت پنجره های شهر در اشغال "شعبان جعفری" و "ملکه اعتضادیگ و دیگران.

نمی خواهم کلام بگویم روی منبر. اما در بالا و پایین های سیاسی ایران، مهمترین ماجرایی که فراموش شد، این بود که دکتر مصدق مانند هر نام بزرگ دیگری فقط یک نام نیست. بلکه یک طرز تفکر و یک مجموعه عملکرد است. عملکردی که کسی شاید تا کنون نشناخته و نمی شناسد.

بگذریم. همه این ها را گفتم که بگویم مصدقی بودن سخت است. مصدقی شدن و ماندن و رفتار کردن، مرد می خواهد. مرد عمل و سیاست و بزرگی و دین و تفکر و متانت و شهامت و ایثار. کسی را سراغ دارید که مصدقی باشد و مصدقی فکر کند؟ من که هر چه فکر می کنم، کسی را نمی یابم...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اسفند 1385ساعت 22:6  توسط سعید ابوالقاسمی  | 

مریم و مسعود رجوی

"مرضیه قرصی" چه فکر می کرد زمانی که شوهرش "سازمان مجاهدین خلق" را که میان ما ایرانیان به "گروهک منافقین" معروف شده است، به او معرفی کرد؟ هیچ کس نمی داند. شاید همان فکری را که "ابراهیم خدابنده"، "فریده صدری"، "حورا شالچی" و بسیاری دیگر که امروز عضو این سازمان هستند می کردند و این فکر ها را هم کسی جز خودشان نمی داند.

این چهار نفر، از جدا شدگان سازمان مجاهدین خلق لقب گرفته اند. سازمانی که شاید زمانی که انقلاب دوران کودکی خود را می گذراند، تشکیل شد و تا به امروز، گستره فعالیتش بسیاری از کشورهای اروپا، آسیای میانه، خاورمیانه و امریکای مرکزی و جنوبی را هم در بر گرفته است.

این چهار نفر، جمعه میهمان انجمنی بودند به نام "انجمن نجات" که برای آزادی و رهایی افرادی که به عضویت سازمان مجاهدین خلق در آمده اند، تلاش می کنند. از همان ابتدا هم بنا نبود که اینها از ایدئولوژی های فکری سیاسی شان بگویند. نمی خواستند و یا نگذاشته بودند که در مورد این انقلاب حرف بزنند و دهان باز کنند. فقط آمده بودند در مورد نقش زن در آیین "رجوی"، که از "مسعود" و "مریم رجوی"، رهبران و موسسان سازمان مجاهدین خلق آغاز شده سخن بگویند و بروند.

خوب هم سخن گفتند. از هر دری غیر از سیاست. از اینکه اعضای سازمان مجاهدین خلق آنقدر در باورهای فرقه ای خود غرقند که شده اند زندانی فکرهای محدود خود. از این که باید به خانواده ها فهماند این ها خود به دست خود باعث نشده اند که منافق لقب بگیرند، که دست هایی هست از جنس همان دست های پشت پرده که کسی نمی داند.

"حورا شالچی" حرف جالبی می زد: اینها با نشان دادن فلیم های شکنجه اعضای جدا شده، توانایی هر گونه مخالف خوانی و دم زدن از جدایی را از اعضا سلب می کنند.

"ابراهیم خدابنده" هم از زندگی فرقه ای و از تسلیم شدن در برابر خواست های فرقه ای و دستورات رهبری حرف زد و اینکه اعضای سازمان مجاهدین، در جایی به نام "قرارگاه اشرف" سازماندهی می شوند و همیشه زندگی همراه با نظامی گری و آمادگی برای ماموریت های بی بازگشت را پشت سر می گذارند.

"فریده صدری" اما از چیز های دیگری گفت. از اینکه مسئول ممیزی نامه های نوشته شده توسط اعضا برای خانواده ها بوده و هر گاه نوشته ای را دون شان یک عضو سازمان مجاهدین می دانسته و اینکه اطلاعاتی از قرارگاه اشرف به بیرون نشت دهد، پاره می کرده و به گورستان تاریخ می فرستاده.

"مرضیه قرصی" هم از وابستگی زنان به رهبری گفت و اینکه زن ها هم مسئولیت های بیشتری می پذیرند و هم میزان وابستگی شان بالاتر از مردان است و با فرض همین طبیعت هم مسئولیت های سنگین تری نسبت به مردان در سازمان مجاهدین خلق می پذیرند.

این چهار نفر، بعد از ظهر جمعه چنان آرام بر روی صندلی های خود نشسته بودند که کسی گمان نمی کرد روزی عضوی از گروهک منافقین باشند. چنان آرام صحبت می کردند که کسی نمی فهمید درونشان چه غوغایی است. چه عذابی می کشند از یادآوری خاطراتی که شاید عمرشان را بیهوده کرده باشد و به بطالت گذرنده.

14 سال "فریده صدری"، 10 سال "مرضیه قرصی"، سال های نامعلوم "حورا شالچی" و "ابراهیم خدابنده" برایشان چه ها نمی توانست داشته باشد که آنها در قرارگاه اشرف گذراندند؟ کسی چه می داند؟ شاید ایدئولوژی فکری شان ایجاب می کرد...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اسفند 1385ساعت 0:32  توسط سعید ابوالقاسمی  | 

جهان نما

 هفته گذشته، هفته سنگینی بود. چهارشنبه نشست خبری خبرگزاری فارس با عنوان عمران شهری و با موضوع جهان نما که تنها موافقان احداث جهان نما حضور داشتند. و جمعه نیز همایش زن در فرقه رجوی که جمعی از جداشدگان سازمان مجاهدین خلق (منافقین) به ذکر خاطرات خود پرداختند.

 امروز به دلیل کثرت کار، فقط لینک ها را می گذارم. هر چند این لینک ها هم نوشته خودم هستند اما فردا شرح مطلب همایش زن در آیین رجوی را روی این صفحات مجازی خواهم آورد.

 

 

 

 

جهان نما

قسمت اول: سرنوشت نقش جهان به جهان نما گره خورده است

قسمت دوم و پایانی:شکست جهان نمای مدرن در مقابل نقش جهان تاریخی

گزارش نشست:پیامدهای تخریب جهان نما دامن مسئولان فرهنگی را می گیرد

 

همایش زن در فرقه رجوی

گزارش: گزارش مشروح نقش زن در فرقه رجوی

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت 23:22  توسط سعید ابوالقاسمی  | 

 

 رزمایش اقتدار

شاید بتوان دیروز، یعنی دومین روز آخرین ماه هشتاد و پنجمین سال از سده چهاردهم هجری شمسی را روزی خاطره انگیز خواند. هم برای من، کودک خبرنگاری که میان دیگر خبرنگاران بر خورده ام و هم برای خبرنگاران دیگر اصفهانی و هم برای دیگر خبرنگاران در کشور و مخصوصاً برای کسانی که پرونده مبارزه با مفاسد اقتصادی را مدت هاست یا بهتر بگویم سال هاست که پیگیری می کنند و آنچه که ما شاهدیم به جایی نرسیدن آنها بوده است و گلدان خالی را آب دادن.

صبح، همان زمانی که شاید هنوز شهر از شوک خواب شب پیش بیدار نشده بود، نزدیک ساعت 8، قرارگاه لشکر 8 زرهی نحف اشرف، البته نه داخل که درب در این قرارگاه، میزبان جمعیت خبرنگارانی بود که برای پوشش خبری رزمایش اقتدار نیروی زمینی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی ایران راهی منطقه عمومی رامشه اصفهان بودند و در فکر اینکه چگونه می توان بهترین پوشش خبری را ارائه کرد از رزمایشی که شاید به اندازه رزمایش های دیگر وسعت نداشت اما به لحاظ سلاح های به کار رفته در آن، اهمیتی بسزا برای دکترین نظامی ایران به خود گرفته بود.

دو ساعت تا رسیدن به منطقه رزمایش زمان زیادی بود که بسیاری از خبرنگاران از پیشکسوت گرفته تا کودکی مثل من، لبخندی گوشه لب دیگران بنشانند و کمی از سختی راه طولانی بکاهند و مثالی بزنند و نه با لودگی که با نزاکت و متانتی تمام، به قول ناصر خسرو قبادیانی شوخ خستگی از تن بزدایند و به منطقه ای نزدیک شوند که قرار بود جنگی در گیرد با دشمنی فرضی که حمله نمی کرد، مهمات شلیک نمی کرد، نیرو نداشت، تاکتیک نداشت و تنها نشانه ای که داشت، سنگرهایی بود که بسیار دور از هم و پراکنده ساخته شده بودند و همین سنگرهای دور از هم و خالی از سربازان دشمن نیز با اولین یورش تانک های نیروهای خودی که نمی دانیم دشمنشان چه کسانی بودند، منهدم شدند و باز هم همچون همیشه نیروهای جان بر کف ما در مقابل دشمنان فرضی پیروز شدند.

نکته جالبی که شنیدش شاید ارزشمند باشد و البته قابل تامل، اینکه فرماندهانی که در میان این رزمایش و البته در جایگاه بررسی و تحلیل حضور داشتند، متفق القول معتقد بر اینکه بسیاری از عملکرد های این رزمایش اصولی نبوده و از تاکتیک هایی استفاده شده که می تواند همان هنگام جنگ تلفات نیروهای خودی را توسط خود نیروهای خودی افزایش دهد و نیروهای جلوتر را در تیر رس نیروهای عقب تر خودی قرار دهد.

ولی با این وجود نباید از این نکته گذشت که تسلیحاتی به آزمایش در آمد در رزمایش اقتدار سپاه پاسداران انقلاب اسلامی ایران که تا به حال نه کسی دیده بود و نه می توانست فکری کند در مورد وجود این تسلیحات!

پیش از این موشک های قاره پیمای هدایت شونده دیده بودیم و شنیده اما اینبار موشکی کوچک اما با قدرت تخریب بالا آزمایش شد که همان بدو شلیک از تانک، توانایی هدایت شوندگی داشتند و در میان فاصله ای که از تانک شلیک می شدند تا نقطه ای که بایستی اصابت می کردند، با هدایت و تعیین مکان اصابت، به راحتی به سوی هدف از پیش تعیین شده می رفتند و چیزی از هدف نیز باقی نمی گذاشتند.

دستاورد عظیمی بود که شاید نمونه اش را حداقل در دیگر کشورهای همسایه نمی توان یافت. هر چند که تا کنون رسانه های کشور کم کاری کرده اند و از رزمایش نیروهای مسلح کشورهای همجوار چیزی گزارش نکرده اند و ما نیز آنطور که باید از تسلیحات آنها اطلاعی نداریم و این شاید به کبک شدن بیشترمان کمک کند. سرمان زیر برف و ...

رزمایش به پایان رسید. از دشمن فرضی چیزی باقی نماند و همه یگان های ویپه نیز به جای خود، صف کشیدند برای رفتن. خبرنگاران نیز نهاری و نمازی و حرکتی به سوی اصفهان. و دو ساعت دیگر در راه برای رسیدن به مرکز استان. اما با این تفاوت که در این دو ساعت همه از خستگی حتی نای حرف زدنی در خود نمی دیدند و در صندلی هایشان وارفته افتاده بودند. تنها نشانه ای که می توان از زنده بودن این اتومبیل یافت اینکه دو سه نفری از خبرنگاران خبرگزاری ها که به لحظه عمل می کنند در حال خواندن خبر برای مراکز نمایندگی آن خبرگزاری در اصفهان به صورت تلفنی تا هر کدام زودتر خبر را بر روی خروجی خبر خود قرار دهند و گوی سبقت را از دیگر پایگاه های خبری کشور بربایند.

و به اصفهان رسیدیم. و به دفتر خبرگزاری نیز. و اولین خبر اینکه "شهرام جزایری فرار کرد". اولین چیزی که به خاطرم رسید اینکه یکی از بزرگترین پرونده های مفاسد اقتصادی کشور ناتمام ماند. چون شهرام جزایری کسی نیست که تا از بند گسست، به بند بازگردد.

ساختار تیتر خبر نیز به گونه ای بود که انسان را یاد تیتر "شاه رفت" می انداخت. و این تیتر جذاب و هدفمندی بود که خبرگزاری فارس در ابتدای اخبارش منعکس کرده بود. و به این خاطر بود که گفتم امروز یکی از روزهای جذاب برای خبرنگاران و برای همه در کشور به حساب می آید. چرا که دقیقا عصر همان روزی که رزمایش اقتدار برگزار شد، شهرام جزایری از زندان فرار کرد.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اسفند 1385ساعت 9:46  توسط سعید ابوالقاسمی  |