حرف هايش قشنگ بود. به دل مي نشست. مثل هيچكدام از روساي جمهور ديگر حرف نمي زد. زياد شق و رق نبود. كاپشن مي پوشيد و با كت و شلوار و قبا لباده جور نبود. دلش با مردم بود. مي گفتند مي خواهد كار كند. دغدغه اش هم جز اين نبود. دلمان هم همين را گواهي مي داد. از شيوه تبليغ كردنش در انتخابات رياست جمهوري فهميده بوديم زندگيش چطور مي گذرد. مي گفت حتي از شهرداري حقوق هم نگرفته و با همان حقوق استادي دانشگاه زندگي اش را مي گذراند. اين حرفش هم به دلمان نشست. آفرين گفتيم به اراده اش. شهردار تهران بودن و در يك محله قديم زندگي كردن؟! مگر مي شود؟!
روزها گذشت. رئيس جمهور در پاستور كار خودش را شروع كرد. مي گفتند فقط روزي دو ساعت مي خوابد. همه روز كار مي كند. فقط براي نماز سر از روي كاغذهايش بر مي دارد و موقع غذا خوردن هم به كارهاي مملكتي مي رسد. مي گفتند حتي ديگر فرصت نمي كند برود سر كلاس در دانشگاه و درس بدهد به دانشجو ها. عادي هم بود. كار رئيس جمهور مملكت كه سر كلاس رفتن و درس دادن نيست. رئيس جمهور بايد كار اجرايي بكند. بايد نظارت بكند روي كار هيات دولت و اداره ها و سازمان ها. رئيس جمهور بايد افتتاح كند. رئيس جمهور بايد با سران كشور هاي ديگر جلسه بگذارد. رئيس جمهور بايد در سازمان ملل سخنراني كند. رئيس جمهور بايد بداند كجاي دنيا چه اتفاقي مي افتد. رئيس جمهور بايد ...
باز هم روزها گذشت. رئيس جمهور جاي پايش را در نهاد رياست جمهوري محكم كرد. حالا ديگر مردم آنقدر دوستش داشتند كه هر كاري مي كند و هر جايي كه مي رود، برايش دعا كنند و گوسفند برايش قرباني كنند. حالا ديگر مردم ديگر كشور ها هم شناخته بودندش. شنيده بودند يك "محمود" آمده و در ايران بر روي تختي تكيه زده كه پيش تر ها يا نتوانسته اند از عهده نشستنش بر بيايند يا لياقتشان بيشتر بوده و يا لياقت نداشته اند. مردم دنيا مي دانستند كه اين رئيس جمهور يك رئيس جمهور انقلابي است. مردم دنيا مي دانستند با اينكه اين رئيس جمهور در اشغال سفارت امريكا در تهران نقشي نداشته اما مخالف چيزي است كه به اش هولوكاست مي گويند. مردم دنيا مي دانستند اين رئيس جمهور مي خواهد بر پايه فرامين الهي مديريت كند. مردم دنيا مي دانستند اين رئيس جمهور همان قدر كه محمد(ص) را قبول دارد، همان قدر هم عيسي(ع) و موسي(ع) را قبول دارد. مردم دنيا مي دانستند ظلم در خون اين رئيس جمهور جريان ندارد. مردم دنيا مي دانستند اين رئيس جمهور مي خواهد براي مردم ايران كاري كند كه ديگران نكرده اند. مردم دنيا مي دانستند اين رئيس جمهور يكي از جوانترين رئيس جمهور هاي كشور ايران است. مردم دنيا مي دانستند اين رئيس جمهور مي خواهد رابطه اش را با كشورهاي ديگر گسترش دهد. مردم دنيا مي دانستند اين رئيس جمهور ...
روزهاي ديگري هم گذشت. نزديك عيد شد. چيزها گران شد. لبخندها گم شد. بيماري ها بيشتر شد. جاهاي زيادي خراب شد. هواپيما ساقط شد. جامعه خبري عزادار شد. رئيس جمهور هم مشكي پوش شد. اما هيچ چيز درست نشد...
مردم كم كم فكر كردند رئيس جمهور فراموششان كرده. فكر كردند رئيس جمهور تنهايشان گذاشته. فكر كردند رئيس جمهور مريض شده. فكر كردند رئيس جمهور خسته شده. فكر كردند رئيس جمهور دلش تنگ شده. فكر كردند رئيس جمهور وارد سياست شده. فكر كردند رئيس جمهور شمپلش قوز شده. فكر كردند رئيس جمهور ...
اما رئيس جمهور هيچ چيزش نشده بود. بهتر شده بود كه بدتر نبود. سرحال تر شده بود كه دلش تنگ نشده بود. رئيس جمهور همه چيزش خوب بود. يك روز مي رفت اين استان. يك روز مي رفت آن استان. يك روز هم هواي خارج و امريكاي لاتين مي زد به سرش و مي رفت مسافرتي مي كرد. گشتي مي زد. كنارش چند تا قرارداد و معاهده هم امضا مي كرد و بر مي گشت. آخر كار هم ابراز رضايت مي كرد كه سفر خوبي بوده است و جاي تك تك ملت توسط رئيس جمهور خالي شده.
رئيس جمهور الان هم در راه اصفهان است. مي خواهد بيايد چند تايي پروژه افتتاح كند و برود. گويا نمي خواهد در اصفهان بماند. نمي دانم مردمش را دوست ندارد يا مي خواهد يك بار ديگر يك هفته بيايد اصفهان و تك تك مردم اصفهان را از نزديك ببيند و برود. البته شايد مي خواهد يك روزي بيايد كه بتواند برود در بازار بگردد و گز و پولكي و سوغات بخرد و ببرد براي باجناقش و فاميل هاي ديگرش.
بگذريم. آقاي رئيس جمهور! امروز كه چهاردهم بهمن است و قرار بوده شما ساعت 14 برسيد اصفهان، هنوز كه هنوز است و ساعت كم كم از شش و نيم عصر گذشته است، نيامده ايد! آقاي رئيس جمهور كلاهتان را جا گذاشته ايد؟!
تا جایی که یادم می آید از همان سال های کودکی به سیاست و علوم سیاسی و در مجموع هر آن چیزی که با سیاست رابطه ای داشته باشد، احساس نزدیکی می کرده ام و همیشه هم این احساس درونم موج می زده که می توانم در این زمینه و آن هم در حرفه ای مانند خبرنگاری موفق شوم.
خمیرمایه ی تبدیل شدن من به عنوان خبرنگار نیز ابتدا همین بود. که به این وسیله راه خودم را برای رسیدن به شرایط و اطلاعات و متد سیاسی معمول و یا غیر معمول هموار کنم. اما نشد.
ابتدای کار که هم کوچک بودم در سن و سال و عقلم به این چیزها قد نمی داد (هر چند اکنون هم که کمی بزرگ شده ام نه فقط عقل من که عقل بسیاری دیگر هم به این علم قد نمی دهد!!!!) و هم کوچک بودم در حرفه ی خبرنگاری و باز هم مجال درونی ام این کارها را قبول نمی کرد، به ناچار سرم را به چیز های دیگری نظیر اجتماع و ورزش و فرهنگ گرم کردم و گاهی انگولکی هم به سیاست که مبادا عقب بمانیم از بقایا.
ولی کم کم که بزرگتر شدم و نه اجتماع، نه فرهنگ و هنر و نه اقتصاد نظرم را جلب نکرد، با همه ی موفقیت در آن حوزه ها به این نتیجه رسیدم که همان سیاست و حوزه سیاسی خوره ایست برای تفکرم، همان بهتر که آن انگولک همیشگی را اینبار بیشتر کنم و تنها سیاست را انگولک کنم و بمانم برای همیشه در همین حوزه ای که هم باقیات است و هم صالحات.
این چند روزه هم به همان چیزی که می خواستم رسیدم. فعالیت در حوزه سیاسی خبرگزاری فارس (البته در استان اصفهان) با وجود حفظ سمت در این خبرگزاری به عنوان خبرنگار پوششی.
بیشتر هم شاید نتوان در این باره نوشت. از اول هم قرار بر این نبود که در این بلاگ درباره خودم بنویسم اما این به مقصود رسیدن چیزی نبود که نوشتن از خود را از خود دریغ کنم. از کجا معلوم شاید روزی بشوم هم رده ی همان خبرنگار اسوه و اسطوره ای خودم: "اوریانا فالاچی".